حبيب الله الهاشمي الخوئي
227
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة
چه عالم زنده شد فرمانگزار است چه ميرد ذكر خيرش در شمار است بهر جا علم حاكم بر جهانست وليكن مال محكوم كسان است كميلا مالداران مرده باشند اگر چه زنده واندر تلاشند ولى مردان دانش زنده هستند بدوران تا بود پاينده هستند اگر اشخاص آنها ناپديدند مثلهاشان بدلها آرميدند هلا در سينه أم علمي است انبوه كه سنگينى كند بر آن چنان كوه چه خوش بود ار كه دانشجوى لائق بدست آورد مى در اين خلائق بلى باشند اندر پيش دستم كساني بس ولى طرفي نبستم يكى طوطي صفت آموزد از من ولى أيمن نه از نيرنگ واز فن نمايد علم دين ابزار دنيا كند گردن كشيء بر پير وبرنا از آن حجت بدست آرد چه روباه بضد أولياء الله ، صد آه يكى منقاد حق باشد وليكن ندارد هوش وبينائي بهر فن ز هر پيشامدى در شبهه افتد ز شك وريب فتنه از ره افتد نه اين را دوست مىدارم نه آنرا بدور انداز بهمان وفلان را سوم شاگرد من لذتپرست است أسير شهوت وبيقيد ومست است چهارم در پى جمع وپسانداز ز بهر دين نباشند اين دو سرباز همانندند حيوان چرا را كه بايد برد آنها را بصحرا چنين باشد كه دانش رفته از دست چه دانشمند مرد ورخت بر بست خداوندا تو مىدانى بحالي زمين از حجت حق نيست خالي چه ظاهر باشد ومشهور ومنظور چه از بيم وهراس خلق مستور براي آنكه حجّتهاى سبحان نماند باطل وبيهوده برهان چه قدرند وكجا اين راد مردان كه عالم جسم واينان اندر آن جان بذات حق كه اينان كم شمارند اگر چه قدر ورتبت بيش دارند نگهبانان حجّتهاى حقّند امين بينات ورتق وفتقند